X
تبلیغات
باهم بخندیم/ نوشته های یک بازیگرطنزجنوب
خنده تنها دارویی است که نیاز به نسخه ندارد
 طاعات وعبادات قبول

سلام وعرض ادب به شما دوستان گلم

مدتی بود ازتون دور بودم ولی دوست دارم دیگه ازتون دور نباشم.

درخشش مردان بزرگ المپیکی ایران در لندن به همتون تبریک میگم.

انشالله بعد از ماه مبارک رمضان در برنامه تلویزیونی شونشینی بوشهر

در خدمت شماهستم.

دوستدار شما حسن غلامی

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در پنجشنبه بیست و هفتم آبان 1389  |
 شونشینی با شما
سلام خالصانه خدمت همه ی شما عزیزان/دوستان/هم استانیهای گلم بوشهر

وتمام ایرانیان عزیز.شونشینی هاتون به خیر وخوشی.پس از یک سال دوباره

وبلاگم راه اندازی کردم. باور کنید دلم برای همتون تنگ شده.از یک مهرماه پارسال

 تا یک مهرماه امسال خبری ازتون ندارم. دوستتون دارم راستی پیام بزارین. از این هفته

هرشب میتونیدبرنامه ی شونشینی را از شبکه استانی بوشهر دیدن کنید.

با آیتم های مختلف در خدمتیم.

امیدوارم با نظریات سازنده خودتون یاریم نمایید.هرشب ۹ تا ۱۰ مهمان خانه های گرمتو نیم.

شونشینی با شما در خانه های سبز شما.

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در یکشنبه پنجم مهر 1388  |
 یکم مهرماه / باز گشایی مدارس/روز تولدم
یکم مهرماه بی شک برای همتون پرخاطره هست.

بازگشایی مدارس /دوستان غریب وآشنا /کیف و کتاب وحیاط مدرسه و هزاران خاطره.

خوشحالم که تولدم یک مهرماه است ولی یادم نمیاد گاهی اول مهرماه تو مدرسه باشم.

شعر زیبایی از آقای اسکندر احمدنیاکه مرا شرمنده نمود.

===================================

برای حسن غلامی که اینروزها بدنیا آمده است.

*نازکتر از گل نی*

    دل نازکتر از گل نی

           شبی که آمده بودی

                           تمام سیل بندها

                                       یک ریز میباریدند

          چشم به چشم

                 ودستهایم عصایی

   از چوب سبز خرزهره

    تا سنگ تی پاخورده ی روزگار بمانم

سیل بندها رفته اند

       سبزینه ی خرزهره شکسته است

                                   ای سخت جان، همدم

                                              بود ونبودمان، مبارک!

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1387  |
 سفربه تركيه وزيارت مولانا در قونيه

 سلام وعرض ادب

دوستان گلم مدتي نبودم.مراببخشيد كه نميتونستم جوابگوي مهربونيهاتون باشم.

بهمراه دوستان گلم آقايان امين چاه شوري ونوذر سعادت پور وآرش نادي با تور آقاي غريبي به

تركيه رفتيم.جاتون سبز.بسيار عالي بود.ديگرخانواده هاي عزيز بوشهري همراهمون بودند.

در مورد تركيه قضاوت عجولانه نكنيد.بايد برويد تاببينيد .تركها بيسار انساندوستد.

خوش آّب وهوا وتوريسم هاي زياد به تركيه مي آيند.

مدتي كه بوديم شهرهاي استامبول / ازمير /آنتاليا /وقونيه را ديديم.زيبايي اين شهر ها يكطرف

 وزيارت حضرت  مولانا درقونيه از طرفي ديگر برايم لذت بخش ترين برنامه سفر بود. 

      شهر استامبول تنها شهر اسيايي اروپايي است.

 h3.jpg-2219        henel11111111.jpg-77298

۹۸درصد مردم تركيه مسلمانند.

بجاي همه شما عزيزان حضرت مولانا را زيارت كردم.وجالبه كه بعضي از خارجيها وحتي تركها

نميدونستند مولانا شاعر پارسي زبان ايراني ست.

*درياي سياه ودرياي مديترانه وتنگه بسفر واژه كه روزي در جغرافيا ميخوندم ديدنش برام جذاب بود.

         henel11.jpg-76613       h2.jpg-42634  

کاتالهویوک در ترکیه بعنوان قدیمی ترین سکنه شناخته شده در بشرکشف شده است.

اولین کلیسای ساخت بشریعنی کلیسای پطرس مقدس در انطاکیه است.

زیباترین مساجددنیا در ترکیه هست.

مسجد صوفیا بزرگترین مسجدترکیه در استامبول با شش مناره موجود است.(عکس های فوق۲تا)

                 he111111.jpg-41901

                    *تركيه قهوه را به اروپاييان معرفي نموده.

henel111111.jpg-99417

               **  کشتی نوح در ترکیه شرقی بر کوه آرارات فرود آمد.                         

he111.jpg                he11.jpg

                                                                                                                          

                                            henel-111.jpg-55030                          

  بیش از ۳۰۰۰عکس گرفتم که چندتای آن تقدیمتون میکنم.

همیشه بسفر باشید.نظرات نازتون فراموش نشه.

حسن/حنل مرداد وشهریور ۸۷

 

 

           

 

 

 

           

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در شنبه شانزدهم شهریور 1387  |
 خداحافظ خسرو سينماي ايران
 

 بدرودآقاي هامون

عاقبت آخرين سكانس عمر هنرمند بي بديل تئاتر/سينما/تلويزيون

خسرو شكيبايي به دستوركارگردان بزرگ ازلي كات خورد.

آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت تهران/ده روز قبل از اتوبوس شب 

خسروشكيبايي نام آورترين بازيگربعد از انقلاب مي باشدكه سبك جديدي در بازيگري

وارايه ديالوگ بوجودآورد.شايد تنها بازيگرعميقي بود كه در نقش خود غرق ميشد.

اولين بار با فيلم ((خط قرمز))مسعودكيميايي واردسينماشد وآخرش بازي در فيلم

((اتوبوس شب))كيومرث پوراحمد كارش را روي پرده ي نقره اي سينما پايان داد.

يادآوري تمام اين فيلم ها بخصوص ((هامون))مهرجويي چهره وصداي آرامش در

مقابل چشمانت جان ميگيرد.مراد بيگ روزي روزگاري/ پسرخاله وحرف شنوي از

خاله ژاله علو ودر نهايت خاطرات لاله زار و((محمودسياهي)) كه بعدها نام

خسرو شكيبايي راروي تئاتر تخت حوضي پيدا كرد.

روز جمعه كه يك روز تعطيل است ونزديك ظهر/كه همه مردم بيدارند

محمودسياه به خواب رفته بود.  خداحافظ خسروسينماي ايران

يادش بخير چقدر مهربون بود.روحش شاد.  (الفاتحه)

 

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در یکشنبه سی ام تیر 1387  |
  ... عکس های سفر به کشور بزرگ هند
آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت آپلود و
بهترین تصویر و عکسهای لینک اینترنت

 

 

 

  چندي پيش به همراه دو دوست هماره خوب و همسفراني با مرام آقايان حسن شفيق فر و

 علي حسن زاده به كشور ۷۲ ملت هندوستان بزرگ رفتيم و چند روزي مهمان همشهري عزيزم

آقاي مرتضي فرزانه بوديم .       

  عکسهایي از شهرهاي بمبئي - پونا - گوا و ...  تقدیم به شما دوستان گلم ...

حتما یک بار هم که شده این کشور کهن را تجربه نمایید ... 

 هند بزرگ - زیبا و کثیف (وهرکی سی خوش)

 

 

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387  |
 سفر به سرزمین عجایب

با سلام خدمت تمامی دوستان عزیزی که به وبلاگ من سر می زنند .

چند روزی رو نمی تونم در خدمت شما باشم , چرا که برای یک برنامه هنری حدود دوهفته ای رو به کشور زیبا و عجیب هند می روم که امیدوارم بتونم رهاورد سفر و عکس هایی رو به عنوان هدیه در همین وبلاگ برای شما بذارم.

پیشاپیش از همه شما خداحافظی می کنم .

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386  |
 باشونشینی جدید مهمان خانه های گرمتونم
سلام وعرض ادب

قطعه شعرنازی از استاد هاشمی زاده عزیزاین شاعرگرانسنگ دیاردشتی بوشهر

که در جشنواره شعراستان تقدیمم کرد هدیه به همه ی شما عزیزان گلم.

تورا من یاس وسنبل هم نگفتم

وحسنت را به بلبل هم نگفتم

تو نازکتر زگلهایی ولی من

به تو نازکتر از گل هم نگفتم

 از لطفی که به من داشتید ممنونم.از نظراتتون استفاده میکنم.

از اینکه در برنامه های تلویزیونی به من محبت داشتید سپاسگزارم.

امیدوارم در برنامه جدید بتونم گوشه ای از محبت هاتون جبران نمایم.

قرار ما هرشب ۹تا ۱۰ شونشینی با سلومی و کرسی ولرم

                                       ++++++++++++++++++++

مال هم دیگهاین هم برای عزیزانی که  دوست دارند ازدواج  کنند

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در دوشنبه هشتم بهمن 1386  |
 شونشيني بوشهرو جايزه زنبيل
سلام گرم به قلبهاي مهربو نتون

مدتهابود ازتون دور بودم ولي دلم هميشه باشما بود.دوستان عزيز اگر بهتون سرنزدم

دليلش اين بودكه گرفتار جشن ها وبرنامه تلويزيوني بودم.مراببخشيد.

انشاءالله سعي ميكنم هميشه به روزباشم.

دوستان عزيز اين شبها مهمان خانه هاي گرم وباصفاي

شما در برنامه تلويزيوني شونشيني (به تهيه كنندگي جناب آقاي مرتضي قائدپوري)هستم

كه هرشب از كانال شبكه استاني بوشهر پخش ميشه.

به مازنگ بزنيدوتومسابقه زنبيل شركت كنيد.يا ثبت نام كنيد تا با

( آژانس شونشيني) بيام دنبالتون. 

برام دعاكنيدتا مردم ايران زمين را بخندانم.

راستي چيزي زيباتر از شكوفه لبخند وجود دارد؟

خنده تنها دارويي است كه نياز به نسخه ندارد.

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در شنبه هفدهم آذر 1386  |
 حکایت همسر داری
حکایت همسر داری

چندی یش دوستم رادیدم خیلی خوشحال بود گفتم چه خبر خیلی خوشحالی .     

دوستم درحالی که دسته گلی به قیمت ۱۵۰۰۰تومان در دست راست وجعبه خامه

 در دست چپ وجیبش پر پول و چیلش پر خنده گفت:امشب قراره برم خواستگاری دختری

 که سالهاست بهش علاقه دارم وتوهم باید زن بگیری سنی ازت گذشته.از آن دیدار یکماه

گذشت.بعداز یکماه:دوستم رادیدم باصورتی پراز بخیه دستانش درگچ جیب کت پاره پوره

 زیر چشم ورم وهنوز شماره۴۲ پشت لنگه کفش روي لپهايش پيدا بود.وكل ماجرا برايم گفت

 وتاكيد كردهيچ وقت زن نگير.گفتم حالا چه كار ميكني؟گفت ميرم كه طلاقش بدم .

حكايت:لذت زن را قندو عسل كه ازدواجش موجب محنت است وبه طلاق اندرش مزيد رحمت.

هر لنگه كفشي كه بر سر ما ميخورد مضر حيات است وچون مكرر موجب ممات.

پس درهر لنگه كفش دو ضربت موجود  و برهر ضربت آخي واجب .

مرد همان به كه به وقت نزاع

عذر به درگاه نساء آورد

ورنه زنش ازاثر لنگه كفش

حال دلش خوب به جا آورد

ضربت لنگه كفش لاحسابش هم از راه رسيد،جيب شوهر بدبخت را به قيچي خياطي

درآورده وحقوق يكماهه او را به بهانه جوئي بخورد.

اي كه ازجيب شوهر بدبخت

روز وشب پول برمي داري

               *** 

شوهر ونوكرو كلفت همگي دركارند

تاتوپول بدست آوري وماشين بخري

شوهرت با كت وشلوار پراز وصله بود

شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخري.

   ۱. چيلش:لبهايش          (چاپ در هفته نامه پيام جنوب )

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در پنجشنبه دوازدهم مهر 1386  |
 اندراحوال خودپرداز بانک ها
سلام گرم به همتون.ببخشیدچندروزی مسافرت بودم

جاتون سبز/ رفته بودم فارس واصفهان وهمدان وکردستان تبریزوکرمانشاه و اهوازودیدن دوستان قدیمی

میخوام تو این پست یک داستان از خودم براتون بگم.اين داستان حقيقي است.

شما بخونيداگرغيراينه بهم خبر بديد

اندراحوال خودپرداز بانک ها

 مهندس فرزان اسدي دوست هماره خوبم كه الان ساكن تهرانه باقرارهاي قبلي

 قرار بود با خانواده نهار بيان پيش من.بهشون زنگ زدم گفتم كه صبحانه بياييدباهم باشیم

ولي خداراشكرخانمش قبول نكردوگفت حنل جان نهارمزاحم ميشيم.خودم گرسنه بودم

 ديدم نان ندارم.رفتم بيرون كه نان ومقداري وسايل براي صبحانه بخرم.

كارت خودپردازم نيز باخود بردم.آخه ۲۰۰تومان بيشتر نداشتم.رفتم به اولين خودپرداز سركوچه مون.

كارت راواردكردم نوشت فارسي يا انگليسي.فارسی  زدم ۳۰هزارتومان

ولي نوشت متاسفم دستگاه بدليل تعميرمجددخرابه.ناراحت شدم آمدم چندمتري بانك ديگه.

قبل از اينكه كارتم بزنم نوشته بود خرابه عزيزم به دستگاه ديگري مراجعه شود.

شكمم غورغور ميكرد.دلم ضعف رفته بود.همش توفكر فرزان وخانواده اش بودم

 كه خدايا اگه صبحانه ميامدند چي ميشد؟باخودگفتم ميرم خونه يه چيزي ميخورم ميام.

ساعت ۹بود.با۲۰۰تومانم دوتاكيك خريدم رفتم خونه.فرزان زنگ زد گفت كجايي؟

گفتم دارم صبحانه ميخورم.گفت جات خالي داريم آش وكره ومربا وتخم مرغ ميخوريم.

من كه داشتم كيك تواستكان چاي ميزدم گفتم ايكاش بوديد منم دارم آش ونان گرم

وتخم مرغ ميخورم.(ميدانم فرزان الان داره ميخونه وميخنده)داشتم به خودم ميخنديدم

كه شايد الان فرزان پشت درب اطاق باشه.كه زنگ واحدم زدند.

چاي تودهانم استكان رولبم كيك تودستم فورا بلند شدم.خدايا فرزان نباشه.

آيفن برداشتم كيه؟منم  عليرضا......نميدونستم چه كنم.سلام.كجا بودي؟حنل جان

اومدم يه هفته بمونم امتحان رانندگي دارم.گفتم خوش آمدي.گفتم گرسنه كه نيستي؟

گفت چرا.ازديشب چيزي نخوردم.چاي و كيكي كه مونده بود خورد.رفتم كه پول بگيرم.

عليرضا گفت حنل اگه زحمتت نيس ۵هزارتومان براي من بيار اومدي خونه بهت ميدم.

آخه بيشتر ۱۰۰۰تومان پيشم نمونده.توراه همش توفكرنهار ظهربودم

وقيافه فرزان كه چطوري مرغ تودهان ميزاره. بيشتربانكهاتوخيابان سنگي هست.

بانك مركزي كه رفتم كارتم گذاشتم ديدم درسته زدم ۳۰هزارتومان.

بعدازچنددقيقه نوشت سفارش شمابيشترازسهميه شماست.تعجب كردم آخه توحسابم

۱۷۵هزارتومان بود.دوباره زدم نوشت سهميه شما........./سه باره زدم نوشت به بچه آدم يه بار ميگن.

ناراحت شدم رفتم بانكي ديگه.توفكرفرزان بودم كه چطوري مرغ تودهان ميزاره.عليرضاهم قوزبالاقوز.

خودپرداز اين بانك چه شلوغ بود.گفتم آقاپول داره گفت آره ميبيني دارم ميگيرم.سه نفرجلومن بودند

 شكمم داشت درد ميگرفت.مقاومت كردم.ساعت ۱۰بود.فرزان زنگ زدوگفت ماداريم راه ميفتيم.

گفتم من الان توخيابونم بيا بانك ......../نوبتم كه شد از خوشحالي داشتم ميخنديدم

كارتم كه گذاشتم آمد بيرون.تكرار كردم نوشت بدليل ترافيك خطوط ...دستگاه در حال شمارش/لطفاصبركنيد/

فرزان زنگ زد/گيچ شده بودم.كارتم آمدبيرون نوشته بود فعلا پول تمام شد.احساس كردم آبروم داره ميره.

عليرضا زنگ زد پول گرفتي؟قطع كردم.پشيمان بودم كه چرا مهمان.../آخه حسن چه دردي داشتي.

همش توفكر بودم كه فرزان مرغ را كه همراهم زنگ خوردفرزان بود گفت روبروت نگاه كن ماشين ريو.

حنانه برام دست تكان ميداد عموحنل عموحنل.طفلكي نميدونست عموحنل داره از گشنگي ميميره.

آمدم توماشين.خانمش گفت چيه پكري؟قضيه را گفتم.فرزان گفت ايرادي نداره الان ميريم

بانكهاي شهر.رفتيم شهر.عليرضازنگ زدكه سبزي ونوشابه هم بيار.اگه تونستي زودتربيا.

راستي پول گرفتي؟كارتم وارد كردم نوشت لطفا برويد بانك همسايه.رفتيم بانك همسايه.

جالب اينجا ست كه دستگاه برده بودند.سرم كردم داخل دستگاه گريه كردم/ديدم كارمنداي بانك

 ميخندند گفتم چيه گفتند آقاي غلامي داري فيلم بازي ميكني.گفتم آره.صورتم قرمز شده بود

كه عليرضازنگ زد گفتم عليرضابخدا بيام خونه ميكشمت نامرد.

ساعت ۵۵/۱۱ بود توماشين نشستيم حنانه گفت عموحنل برام عروسك ودمپايي ميخري.

گفتم امروزنهارهم گيرتون بياد خداراشكركن.يه بانك ديديم پياده شديم/دانش آموزان توخيابون

آقا امشب برنامه داري؟ديشب عالي بود؟نه بابا........قيافه فرزان برام جالب بود كه به تخم مرغ

هم راضي بود.همين كه ميخواستم كارتم بزارم یه اس ام اس اومد علیرضابود(حسن چرا فحش میدی).

کارتم گذاشتم.دیدم نوشت چقدر میخوای؟مقداری که نیاز داشتم زدم.دستگاه درحال شمارش است.

ازخوشحالی گفتم فرزان جان شام هم بمانید.دستگاه بوقی زد.

آخ/کارتم خورد.هرچی زدم فایده ای نداشت.فرزان داشت با تلفن حرف میزد.خانمش بود.

ازتوماشین میگفت بنده خدا اذیتش نکن.رفتم داخل کارتم بگیرم آقایی گفت فردابیا

 داریم حساب کتاب میکنیم.نمیدونستم چکارکنم.اومدیم توماشین.حالا خندهای فرزان وخانمش یه طرف

زنگهای علیرضاهم یه طرف.به فرزان گفتم نداری پنج هزلرتومان بهم قرض بدی؟پول گرفتم رفتیم

 ساندویچ فروشی سر کوچه مون.به علیرضا زنگ زدم بیا ساندویچی سرکوچه/

صداش میومد پس مرغ چی شد؟سفارش ساندویچ که دادیم او هم آمد.

 گفتم چقدر شد؟گفت ۶۳۵۰تومان.

علیرضاراکشیدم کنار درحالی که چشمانش از گرسنگی سفیدشده بود وتکه گوجه رولبش بود

گفتم هزارتومانت بده گفت آخه همین دارم.بزور ازش گرفتم دادم به ساندویچ فروشی.

گفتم بقیش الان میارم.فرزان در حالی که کاغذساندویچش توسطل می انداخت بهم گفت

 ما نهار میریم خونی بابام دوست داشتی بیاگفتم نه ممنون شماشام تشریف بیارید.

همگی داشتیم از گرسنگی میخندیدیم.(راستی توشهرشما هم خودپردازاتون همینطوره؟).

باسپاس از حوصله تون.حسن/حنل/ غلامی

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در یکشنبه چهارم شهریور 1386  |
 سفر به مشهد مقدس وزیارت امام رضاع.(شعری از استاد علی هوشمند/بوشهر)
سلام گرم تابستانی جنوب به همتون

ببخشید چند روز نبودم بامامان جون وآبجي گلم

رفته بوديم زيارت آقا امام رضا(ع).جاتون خالي.همتون را دعا كردم.

=======================================

بوی ترانه های ازل می دهد لبت

خوش باش خوش که طعم عسل مید هد لبت

لب نیست نازنین ملکوت ملاحت است

بوی سبوی عزو وجل میدهد لبت

بگشای آن طراوت فرزانه راکه باز

ماراشبانه ذوق غزل می کند لبت

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در سه شنبه دوم مرداد 1386  |
 سفر به شمال ایران.استان مازندران و استان گلستان
سلام.خوبید دوستان گلم

چند روز پیش از بوشهر بقصد دیدن دوستانم سفری به شمال داشتم .پس از دو روز که در تهران

خدمت دوست هماره خوبم دکترسید محمدعلی ریاضی بودم به شمال سفر کردم.

هدفم دیدن دوستان خوب شمالیم بود.به ساری که رسیدم خانواده خوب آقای یونسی  از بهشهر

به استقبالم امده بودندو مرا مورد محبت خود قرار دادند.از ساری به بهشهر رفتیم.بهشهر

جای زیبایی ست.عباس آباد وجنگلهایش و.....بسیار دیدنی بود. بر روی تپه های بهشهر آثار بسیار

قدیمی بود که از زیر خاک پیدا کرده بودند وبه هفت هزار تا سه هزار سال قبل برمیگشت

بعد از آن به گرگان آمدم و دوستان قدیمی ام را دوباره دیدم.شبی پر خاطره در قرن آباد گرگان

با خانواده آقای خواجه که دوستان قدیمی ام هستند سپری نمودم.شب بسیار دل انگیزی بود.

یاد مشهد ومرحوم پدرم زنده نمودیم.فردایش با تماس های قبلی با دوست واستاد ومعلم دوران

 دبیرستانم آقای پرویز بای به رامیان گلستان رفتم.آقای بای را پس ازچهارده سال  زیارت نمودم.آن روز

 برایم دنیایی از خاطرات بود.خم شدم دستانش ببوسم اشک درچشمانمان حلقه زده بود.آقای بای

سالها پیش درشهرم کنگان و بنک معلم جامعه شناسی بود.یکروز آنجابودم.برادرم روح الله

 نیز از تهران به من ملحق شد.چند روزی با روح الله در قرن آباد وگرگان بودیم وحسابی شرمنده

 خانواده خوب  خواجه شدیم.جاتون سبز.شامی ونهاری نیز قائمشهر منزل آقای بابایی بودم.

سپس به تهران آمدیم.وباز خدمت دکتر ریاضی ودوست عزیز محمدرضاخدایی.    

توصیه میکنم برای تغییر روحیه هم که شده چند روزی بروید شمال.ما که کیف کردیم.

درختانش با تو حرف میزنند. مردمان بسیار مهربانی دارد.

 

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در یکشنبه هفدهم تیر 1386  |
 سالروزشهادت معلم شهيد دكترعلي شريعتي

خواستم که بگويم: فاطمه دختر خديجه بزرگ است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه دختر محمد (ص) است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه همسر علــی است. ديــــدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه مادر حسنيــن است. ديدم که فاطمه نيست.

خواستم که بگويم: فاطمه مادر زينب است. باز ديدم که فاطمه نيست.

نه اينها همه است و اين هــمه فاطمه نيست؛ فاطمه، فاطمه است.

29 خرداد سالروز درگذشت دکتر علي شريعتي است. به همين مناسبت هر ساله به پاس خدمات ارزنده او به نسل جوان اين کشور آثار و انديشه هاي او همچون استاد شهيد مرتضي مطهري مورد نقد و بازخواني مستمر قرار مي گيرد. بي شک او و استاد مطهري دو انديشمند و دو متفکر تأثيرگذار در جامعه ايراني بوده و هستند که انديشه هاي آنان مقدمات نظري انقلاب اسلامي ايران را فراهم کرد. مجموعه آثار شريعتي که تاکنون بالغ بر 37 اثر رسيده است شامل آثار مختلفي چون، تاريخ، دين، جامعه شناسي، سياست، عرفان، هنر و ... است. در اين ميان او اهتمام ويژه اي به معرفي الگوهاي خاص ديني دارد. شخصيتهايي چون ابوذر، علي(ع)، حسين(ع)، اقبال لاهوري و... کساني هستند که در تاريخ اندیشه او به تدريج مشاهده مي شوند. از منظر او معرفي الگوهاي بزرگ در واقع نشان دادن توانمنديها و بستر مساعد تمدني است که توانسته است آنان را در خود پرورش دهد. او مي گويد:

 « اين يک افتخار بزرگي است که هنوز عليرغم همه علل و عوامل سياسي و استعماري و ارتجاعي و مادي که مانع رشد و پيشرفت شخصيتها و نبوغ ها در جامعه اسلامي هست، اسلام چون گذشته، قدرت سازندگي انسان و پرورش دهندگي نبوغ را در خود حفظ کرده.»
)      هرگاه که تو را خواندم، پاسخم گفتي؛
هرچه از تو خواستم، عنايتم فرمودي؛
هرگاه اطاعتت کردم، قدرداني و تشکر کردي؛
و هر زمان که شکرت را بر جا آوردم، بر نعمتهايم افزودي؛
و اينها همه چيست؟
جز نعمت تمام و کمال و احسان بي‌پايان تو!؟
... من کدام يک از نعمت‌هاي تو را مي‌توانم بشمارم يا حتي به ياد آورم و به خاطر بسپارم؟
... خدايا! الطاف خفيه‌ات و مهرباني‌هاي پنهاني‌ات بيشتر و پيشتر از نعمتهاي آشکار توست.
...خدايا ! من را آزرمناک خويش قرار ده آن‌سان که انگار مي‌بينمت.
من را آنگونه حيامند کن که گويي حضور عزيزت را احساس مي‌کنم.
خدايا!
من را با تقواي خودت سعادتمند گردان
و با مرکب نافرماني‌ات به وادي شقاوت و بدبختي‌ام مکشان.
در قضايت خيرم را بخواه
و قدرت برکاتت را بر من فروريز تا آنجا که تأخير را در تعجيل‌هاي تو و تعجيل را در تأخيرهاي تو نپسندم.
آنچه را که پيش مي‌اندازي دلم هواي تاخيرش را نکند
و آنچه را که بازپس مي‌نهي من را به شکوه و گلايه نکشاند.
...پروردگار من!
... من را از هول و هراس‌هاي دنيا و غم و اندوه‌هاي آخرت، رهايي ببخش
و من را از شر آنان که در زمين ستم مي‌کنند در امان بدار.

خدايا شهرت ،مني را كه :مي خواهم باشم ،قرباني مني كه : مي خواهند باشم ، نكند.


خدايا : خود خواهي را چندان در من بكش ، يا بر كش ،تا خودخواهي ديگران را

 احساس نكنم، و از آن در رنج نباشم

خدايا: به من تقواي ستيز بياموز ، تا در انبوه مسئوليت ، نلغزم و از تقواي برهيز مصونم دار تا در خلوت عزلت نبِوسم .


خدايا: به من توفيق تلاش ، در شكست ؛صبر ، در نوميدي ؛ رفتن ، بي همراه ؛ جهاد، بي سلاح ؛كار ، بي بِاداش؛فداكاري ، در سكوت ؛ دين ، بي دنيا ؛ مذهب ، بي عوام ؛عظمت ، بي نام ؛ خدمت ، بي نان ؛ ايمان ، بي ريا ؛خوبي ، بي نمود ؛گستاخي، بي خامي ؛مناعت ، بي غرور ؛عشق ، بي هوس؛


تنهايي، در انبوه جمعيت ؛ دوست داشتن ، بي آنكه دوست بداند؛ روزي كن .

خداوندا من باتمامي كوچكيهايم يك چيز دارم كه تو نداري

آن هم خدايي است كه من دارم تو نداري

 

سالروز شهادت اين اسطوره قلم و عشق

واولين شهيد انقلاب به شما بزرگواران تسليت ميگويم.

 

 

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در چهارشنبه سی ام خرداد 1386  |
 فوت جانکاه پدرم
سلام به همه دوستانم وهمه ی عزیزانی که در غم از دست دادن پدرم

مداح وذاکر وپیرغلام اهل بیت بامن وخانواده ام احساس همدردی نموده اند

ممنون و سپاسگزارم.بقای عمر شما از خداوند خواستارم.

پدر عزیزم (ذاکراهل بیت) زایرمحمدغلامی در سحرگاه ۱۸فروردین

به دیار باقی شتافت.هیچگاه فراموشت نمیکنم پدرجان.روحت شاد

برای شادی روحش الفاتحه

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386  |
 شعري براي دلم
بيا و همسفرم باش

   راه طولاني است

    ودستگيرمن وتو

       كسي بجز ما نيست

استكان چاي راكه جلويت ميگذارم/ رويت را  برميگرداني

تمام نرگس هاي باغچه رانثارت ميكنم/ نمي پذيري

اشكهايم را روي گونه جاري ميكنم/ قلبت رانشانم نمي دهي

روزهاي باراني را مثال ميزنم/ سخاوتت را ميپوشاني

خاطره ات را در ميان فصلهاي دوستي مان به زبان مي آورم

                            انكار مي كني

پس با اين قلم ودفترهاي كاهي چه كنم؟

كاغذ كاهي نه

            كاغذ سفيدي بياور از قلبت

كاش ميتوانستم برايت غزلي هديه بياورم

 

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385  |
 برنامه تلويزيوني (شونشيني) تموم شد وباوركنيد چقدر دلتنگتون ميشم./حنل
غنچه از خواب پريد

                            وگلي تازه بدنيا آمد

خار خنديد و به گل گفت سلام

وجوابي نشنيد

         خار رنجيد ولي هيچ نگفت

                           ساعتي چند گل چه زيبا شده بود

دست بي رحمي آمد نزديك

گل سراسيمه زوحشت افسرد

ليك آن خار در آن دست خليد وگل از مرگ رهيد

صبح فردا كه رسيد خار باشبنمي از خواب پريد

                                   گل صميمانه به او گفت سلام

به همه دوستان گلم سلام دارم.اونهايي كه از طريق سيماي استاني بوشهر دوماه مرا تحمل كردند

وبا تشويقهاي صميمانه خودشون باعث شدند بتوانم آيتم كپ كپ* و ريتميكهاي طنز* را نمايش بدهم

 وهمين طور تمام دوستاني كه برنامه هاي (شونشيني) نديدند اميدوارم كه بانظرات گرانبهاي

خودشان بتوانم هميشه بهاشون بخندم.ازتمامي عزيزاني كه برايم زحمت كشيدند

 بلاالخص آقاي آذرشب تشكر ويژه دارم.شونشيني ما تموم شد.

اميدوارم شونشينيهاي شمامستدام باد.

*كپ كپ:صداي موتور لنج (بوشهر)اجرا در دل خليج هميشه ي فارس

.باناخداهاوكاپتانهاي داخلي وخارجي

**درپايان شعري زيبا از استاد ابراهيمي شاعر دلسوخته ديار دشتي

 که تقدیم کپ کپ کرد وتصويرم با استادكشاورز درجزیره کیش

 جشنواره تابستانی تقديم شما عزيزان.دوستون دارم ./حسن غلامي

الهی رو لبت خنده بشینه

دلم از تو گل شادی بچینه

تو با کپ کپ صفای یاری هرشو

الهی مادرت داغت نبینه

                

                                            

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385  |
 براي اونهايي كه دوستشون دارم وصادقانه دوست هستند/فداي مهربانيهاتون حنل
هركس بدما به خلق گويد                ماچهره زدل نمي خراشيم

            ماخوبي او به خلق گوييم                 تاهر دو دروغ گفته باشيم

================================================

بچه ها شوخي شوخي به گنجشك ها سنگ ميزنند

ولي اونا جدي جدي ميميرند

آدما شوخي شوخي طعنه ميزنند

ولي دلا جدي جدي ميشكنن

توشوخي شوخي لبخند ميزني

 ولي من جدي جدي عاشقت ميشم

نميخواي شوخي شوخي به اينكه من جدي جدي دوستت دارم فكر كني؟

فداي مهربونيهاتون حنل

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385  |
 باسپاس ازدوست هماره خوبم استادمطهري كه هميشه به من لطف دارند./حسن
.علی مطهری /بندرکنگان

نشانی

تقديم به هنرمندطناز ودوست داشتني حسن غلامي

آسمانت

همیشه ابری است

گاهی می بارد

             زمین می رویاند    

        لبخندی برلبان پاییزی کودکی

که نگاهش صداقت محض است

او رویایش راباتو

        تقسیم می کند

وتوکودکی ات رادرآینه ی نگاه همان کودک

             جستجو می کنی

که از صبح هایش شیطنت طلوع می کند

وشب هایش همیشه گرگشو (۱) است

ومردم همسایه

مویزی /نقلی /یامقداری فحش

به دامنش می ریزند

          تو اما

               سی سالگی ات را

دربقچه ای ازسادگی می پیچی

وبرایش گریه می کنی

بی آنکه خودطعم کودکی ات را

مزمزه کرده باشی.

خانه ات

                        آدرس سر راستی دارد

خیابان افتادگی

         کوچه ی سادگی

- روبروی آینه وخورشید

وسفره ای پراز

               سلام و لبخند.

=========== چاپ درهفته نامه نصير بوشهر

۱.گرگشو:اعتقاد قدیمی مردم که بچه هادربعدازظهرروزچهاردهم ماه مبارك رمضان

 باگرفتن كاسه ياظرفي دردست به منازل ميرفتند تابه آنهانقل وشيريني بدهند.(كنگان وبنك )

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در پنجشنبه نهم آذر 1385  |
 تصویری از فیلم کوتاه نذر مادر /اهواز

از راست به چپ:محسن رمضانی (بازیگر فیلم سینمایی رنگ خدا.ساخته مجید مجیدی و سریال های تلویزیونی چراغهای خاموش و......) -                  خانم سلطنت خوش ذات در نقش مادر بیمار - حسن غلامی

 =============================================

فیلم کوتاه نذر مادر : قصه ی زن بیماری  است که تمام دکترها جوابش میکنندومحسن (رمضانی نابینا) خواب میبیندکه شب عاشورا بهمراه برادرش حسن(غلامی) برای هییت عزاداری بوشهریها  سنج و دمام  بزنند تا مادر بیمارشان شفا پیدا کند . این فیلم در چند جشنواره به نمایش گذاشته خواهد شد و قصه  این فیلم برگرفته از یک رویداد واقعی در روز عاشورا در بوشهر می باشد.فیلم بمدت ۳ شب دراهوازودرمسجدارشادبوشهریهای مقیم اهوازوباهمکاری فرمانداری وکمیته امداد فیلمبرداری شد.همکاری ارزشمند آقای اصلاح پذیرودیگردوستان ازجمله        مهندس فرزان اسدی /حسین دبیرفلک /.حسن افرازنده فراموش نشدنی است.

============================================

عوامل:نویسنده و کارگردان:حسن غلامی   دستیار کارگردان:محمد رحیمی

نوروتصویر:محمدرحیمی          صدا:حسین دبیرفلک

بازیگران:حسن غلامی - محسن رمضانی - خانم سلطنت خوش ذات

منشی صحنه: روح الله غلامی و سحراصلاح پذیر

تهیه کنندگان:حسن غلامی وحسین دبیرفلک

با تشکر فراوان از حسینیه ارشاد بوشهریهای مقیم اهواز وگروه سنج ودمام 

 

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در یکشنبه بیست و یکم آبان 1385  |
 شعری ساده و ناقابل برای تو
        باد صدای تورا

                  ازکوچه ها /خیابان ها جمع می کند واز پنجره ی انتظارم

            به اطاق ملولم می آورد

تا روحم پیراهن خستگی خود را از تن درآورد

وچشمانم رابه رقص شورانگیز آن برطناب تنهایی ببیند

مراصدا بزن

با دستهایت  با چشمهایت و با لبخندهایت

درشب جادویی من ای دوست  همیشه تنها  

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385  |
 برای دل تنگی هایت
بنویس!

بابا مثل هرشب نان ندارد

سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری

ابرها یا سیل می بارد  ــــــ     یا باران ندارد

بابا انار ـ نان سیب را می نویسد

حتی برای خواندنش دندان ندارد

ای بـابـا تا کی می گویی / می نویسی

این ندارم آن ندارم

بنویس آن مرد کی زیر باران می آید

این انتظار خیسمان سالهاست پایان ندارد

بنویس

شب بود  ماه پشت ابر نبود

وحسنک صدای گوسفندان می شنید

خود را بخواب زده بود/ توفکر موضوع انشاء فردا بود

(چرا بابا نان نمی دهد؟)                                                               

امین برادر گوش کن

نقطه سر خط.

بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد.     

       

 

 

 

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در شنبه هشتم مهر 1385  |
 تقدیم به مهرماه و کودکی هایتان از کوچه تا دبستان

یکم مهرماه روز تولدمه و روز بازگشایی مدارس

یادش بخیر انگار دیروز بود.یک مهر که مدارس باز میشد همه بچه ها

با هیاهوی غریب به مدرسه میرفتند.آنروز مادرم مرا به زور از خواب

 بلند میکرد.تا بلند میشدم و لقمه نونی با چاهی بخورم ظهر میشد.

به مدرسه که میرسیدم بچه ها داشتند از مدرسه برمیگشتن.

همه ی این روزها همینطور بود/البته بغیر از زنگهای ورزش.

خارج از شوخی من اگه کمتر درس میخوندم ولی احترام

معلمهایم داشتم و درسهام خوب بود.حالا یک مهر که میرسه

 دلم خیلی میگیره.شما هم دلتون میگیره.انگار همین دیروز بود.

 یه دست تو دست مامان یه دستی دیگه رو لبامون که

شکرها باقیمانده پاک کنیم.اینجا  تمام مدرسه هایی که درس

 خواندم برایم خاطره است.بیشتر  کوچه تا دبستان.

یک مهر با من حرف بزن.ازسالهای دبستان که هیچ وقت نمیدانستم امروز روز تولدمه.

یک مهر /دبستان /هیاهوی بچه ها /همه غریب /بعدآ آشنا/ناظم و مدیر/

صف کلاس/آمین ها وصلوات/نیمکت/ترس از معلم/زنگ ورزش/

شکستن شیشه ها/آوردن ولی/بوی کتاب فارسی/نقاشی های زیبا/

املاء/بابا نان داد/آفرین۱۷/مداد/تراش/بوی پاکن عطری/

(که عمو جمال  برای مرحوم حسین نظافت می آورد)رنگ ماژیک/

 کیف قفلی /دفتر نقاشی/دفترمشق۶۰ برگ کاهی/

زمستونهای سرد وپرخاطره/پوشیدن کاپشن/ مبصر کلاس /

تهدید های بچه ها به مبصر (زنگ خونه حالت می گیریم )/

 چوب خشک معلم/گریه های........../پنیر لای نان/نان لای کتاب/

گچ وتخنه سیاه/ترنم باران /ترانه باز باران/تگرگ/آب توی کوچه/

آه کوچه تادبستان/آلسکا(آب نبات)/بازی با توپ لاکی(پلاستیکی)/

درخت کنار حلیمه/(که تمام خاطره هامون با بریدنش از بین رفت)

زنگ خونه/عصرپنج شنبه/جمعه های دلواپسی/ظهرجمعه/

کارتن های هاج زنبورعسل/ پسرشجاع/وبازشب /

ونوشتن ۲۰ باراز روی آن مرد آمد/بی ریا و........../

حالا که به چندسال گذشته برمیگردم

آرزو میکنم ای کاش همیشه کودک بودم وما که نمیدانستیم

روزی بزرگ خواهیم شد.کجایید کودکی هایم از کوچه تا دبستان...........

                                             (حسن غلامی)

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در پنجشنبه سی ام شهریور 1385  |
 خاطره 2
زمستون سال۸۲ باپدرم از شهر خودمون(بنک)بوشهر اومدیم آبادان

منزل دختر عمه.        ساعت ۲ بامداد رسیدیم آبادان .

دختر عمه جایی که زندگی میکردند حالت آپارتمانی ۳واحده بود. درب ورودی آزاد بود/

منازل شرکت نفت.پدرم نیز نیاز به دستشویی داشت.دم دربشون زدیم.هم زنگ زدیم هم باسنگ به درب زدیم.

.اماکسی درب باز نکرد.

من با یه قوطی لوبیایی

هرچه به درب زدم فایده نداشت.جالبه تو خونه بودند.پدرم خیلی ناراحت شده بود و

به خودش میپیچید.من دیدم کفشاشون دم دربه

ازخوشحالی گفتم درب باز کنید

شما داخلید.این هم کفشاتون.

شوهر دخترعمه ام گفت.ما با دمپایی رفتیمه بیرون.

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در یکشنبه نوزدهم شهریور 1385  |
 از صندلی داغ احمد نجفی تا کرسی ولرم حسن غلامی

 

از صندلی داغ احمد نجفی تا کرسی ولرم حسن غلامی

فرزان اسدی

چندی پیش که برای انجام کاری به شهر آبادان رفته بودم، وقتی که در منزل یکی از دوستان نشسته بودیم و صحبت‌ها گل انداخته بود، ایشان از تهیه‌ي یکسری سی‌دی موسیقی و فیلم و نرم‌افزار و... جهت یکی از اقوامش که در کشور نروژ زندگی می‌کند خبر داد. او گفت که موسیقی محلی بعضی از نواحی ایران را و به ويژه چند سی‌دی از موسیقی‌های محلی بوشهر را برای این آشنای بوشهری‌الاصل خود که حدود 12 سال است در کشور نروژ زندگی می‌کند تهیه کرده‌ام و به وسیله‌ي کسی می‌خواهم برای او بفرستم.
در این میان چیزی که توجهم را جلب کرد این بود که روی جلد یکی از سی‌دی‌ها نوشته شده بود: «طنز سیمای مرکز بوشهر»! راغب شدم که آن را ببینم، زمانی که سی‌دی را نگاه کردم، به یکباره هنرمند عرصه‌ي طنز استان بوشهر، دوست عزیزم جناب آقای حسن غلامی (مشهور به حنل) را در حال اجرای برنامه‌ای با عنوان «کرسی ولرم» مشاهده کردم، زیبایی این برنامه را در این دیدم که از طریق طنز به بیان مشکلات و گرفتاری‌های روزانه و روزمره‌ي شهر و همشهریان می‌پرداخت که این در نوع خود کم نظیر است، چرا که با توجه به این که نمی‌توان در بعضی مواقع به دلیل وجود یکسری موانع و مشکلات، به بیان بعضی مشکلات پرداخت، لیکن از زاویه‌ي طنز می‌توان به بیان همان مشکلات و شاید چیزی فراتر از آن نیز پرداخت.
از طرفی دیگر طنازی طنزپرداز خوب هم‌استانی‌مان (حنل)، نیز در این برنامه مزید بر علت شده بود که این دوست خوب ما، این برنامه را به عنوان یکی از گزینه‌های تجدید خاطرات، برای دوستش در آن سوی مرزها انتخاب و ارسال نماید که جا دارد در ابتدا از سیمای جمهوری اسلامی مرکز بوشهر به خاطر تهیه‌ي این برنامه و از آقای حسن غلامی نیز به خاطر اجرای خوب این برنامه تشکر و قدردانی نمایم.
البته بین این دو برنامه شباهت‌هایی وجود دارد از جمله این که هر دو مجری جنوبی هستند. اما چه فرقی بین «صندلی داغ» احمد نجفی و «کرسی ولرم» حسن غلامی وجود دارد؟ 

منبع خبر: هفته نامه محلی نسیم جنوب بوشهر (۱۶ مرداد ۱۳۸۵- شماره ۴۱۰)

|+| نوشته شده توسط حسن غلامی در دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385  |
 
 
بالا