![]() |
![]() |
|
| خنده تنها دارویی است که نیاز به نسخه ندارد |
|
بدرودآقاي هامون عاقبت آخرين سكانس عمر هنرمند بي بديل تئاتر/سينما/تلويزيون خسرو شكيبايي به دستوركارگردان بزرگ ازلي كات خورد. خسروشكيبايي نام آورترين بازيگربعد از انقلاب مي باشدكه سبك جديدي در بازيگري وارايه ديالوگ بوجودآورد.شايد تنها بازيگرعميقي بود كه در نقش خود غرق ميشد. اولين بار با فيلم ((خط قرمز))مسعودكيميايي واردسينماشد وآخرش بازي در فيلم ((اتوبوس شب))كيومرث پوراحمد كارش را روي پرده ي نقره اي سينما پايان داد. يادآوري تمام اين فيلم ها بخصوص ((هامون))مهرجويي چهره وصداي آرامش در مقابل چشمانت جان ميگيرد.مراد بيگ روزي روزگاري/ پسرخاله وحرف شنوي از خاله ژاله علو ودر نهايت خاطرات لاله زار و((محمودسياهي)) كه بعدها نام خسرو شكيبايي راروي تئاتر تخت حوضي پيدا كرد. روز جمعه كه يك روز تعطيل است ونزديك ظهر/كه همه مردم بيدارند محمودسياه به خواب رفته بود. خداحافظ خسروسينماي ايران يادش بخير چقدر مهربون بود.روحش شاد. (الفاتحه)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 1:41 توسط حسن غلامی |
|
چندي پيش به همراه دو دوست هماره خوب و همسفراني با مرام آقايان حسن شفيق فر و علي حسن زاده به كشور ۷۲ ملت هندوستان بزرگ رفتيم و چند روزي مهمان همشهري عزيزم آقاي مرتضي فرزانه بوديم . عکسهایي از شهرهاي بمبئي - پونا - گوا و ... تقدیم به شما دوستان گلم ... حتما یک بار هم که شده این کشور کهن را تجربه نمایید ... هند بزرگ - زیبا و کثیف (وهرکی سی خوش)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 3:49 توسط حسن غلامی |
|
|
با سلام خدمت تمامی دوستان عزیزی که به وبلاگ من سر می زنند . چند روزی رو نمی تونم در خدمت شما باشم , چرا که برای یک برنامه هنری حدود دوهفته ای رو به کشور زیبا و عجیب هند می روم که امیدوارم بتونم رهاورد سفر و عکس هایی رو به عنوان هدیه در همین وبلاگ برای شما بذارم. پیشاپیش از همه شما خداحافظی می کنم . |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 23:30 توسط حسن غلامی |
|
|
سلام وعرض ادب
قطعه شعرنازی از استاد هاشمی زاده عزیزاین شاعرگرانسنگ دیاردشتی بوشهر که در جشنواره شعراستان تقدیمم کرد هدیه به همه ی شما عزیزان گلم. تورا من یاس وسنبل هم نگفتم وحسنت را به بلبل هم نگفتم تو نازکتر زگلهایی ولی من به تو نازکتر از گل هم نگفتم از لطفی که به من داشتید ممنونم.از نظراتتون استفاده میکنم. از اینکه در برنامه های تلویزیونی به من محبت داشتید سپاسگزارم. امیدوارم در برنامه جدید بتونم گوشه ای از محبت هاتون جبران نمایم. قرار ما هرشب ۹تا ۱۰ شونشینی با سلومی و کرسی ولرم ++++++++++++++++++++
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:6 توسط حسن غلامی |
|
|
سلام گرم به قلبهاي مهربو نتون
مدتهابود ازتون دور بودم ولي دلم هميشه باشما بود.دوستان عزيز اگر بهتون سرنزدم دليلش اين بودكه گرفتار جشن ها وبرنامه تلويزيوني بودم.مراببخشيد. انشاءالله سعي ميكنم هميشه به روزباشم. دوستان عزيز اين شبها مهمان خانه هاي گرم وباصفاي شما در برنامه تلويزيوني شونشيني (به تهيه كنندگي جناب آقاي مرتضي قائدپوري)هستم كه هرشب از كانال شبكه استاني بوشهر پخش ميشه. به مازنگ بزنيدوتومسابقه زنبيل شركت كنيد.يا ثبت نام كنيد تا با ( آژانس شونشيني) بيام دنبالتون. برام دعاكنيدتا مردم ايران زمين را بخندانم. راستي چيزي زيباتر از شكوفه لبخند وجود دارد؟ خنده تنها دارويي است كه نياز به نسخه ندارد. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم آذر 1386ساعت 2:0 توسط حسن غلامی |
|
|
حکایت همسر داری
چندی یش دوستم رادیدم خیلی خوشحال بود گفتم چه خبر خیلی خوشحالی . دوستم درحالی که دسته گلی به قیمت ۱۵۰۰۰تومان در دست راست وجعبه خامه در دست چپ وجیبش پر پول و چیلش پر خنده گفت:امشب قراره برم خواستگاری دختری که سالهاست بهش علاقه دارم وتوهم باید زن بگیری سنی ازت گذشته.از آن دیدار یکماه گذشت.بعداز یکماه:دوستم رادیدم باصورتی پراز بخیه دستانش درگچ جیب کت پاره پوره زیر چشم ورم وهنوز شماره۴۲ پشت لنگه کفش روي لپهايش پيدا بود.وكل ماجرا برايم گفت وتاكيد كردهيچ وقت زن نگير.گفتم حالا چه كار ميكني؟گفت ميرم كه طلاقش بدم . حكايت:لذت زن را قندو عسل كه ازدواجش موجب محنت است وبه طلاق اندرش مزيد رحمت. هر لنگه كفشي كه بر سر ما ميخورد مضر حيات است وچون مكرر موجب ممات. پس درهر لنگه كفش دو ضربت موجود و برهر ضربت آخي واجب . مرد همان به كه به وقت نزاع عذر به درگاه نساء آورد ورنه زنش ازاثر لنگه كفش حال دلش خوب به جا آورد ضربت لنگه كفش لاحسابش هم از راه رسيد،جيب شوهر بدبخت را به قيچي خياطي درآورده وحقوق يكماهه او را به بهانه جوئي بخورد. اي كه ازجيب شوهر بدبخت روز وشب پول برمي داري *** شوهر ونوكرو كلفت همگي دركارند تاتوپول بدست آوري وماشين بخري شوهرت با كت وشلوار پراز وصله بود شرط انصاف نباشد كه تو مانتو بخري. ۱. چيلش:لبهايش (چاپ در هفته نامه پيام جنوب ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 16:25 توسط حسن غلامی |
|
|
سلام گرم به همتون.ببخشیدچندروزی مسافرت بودم
جاتون سبز/ رفته بودم فارس واصفهان وهمدان وکردستان تبریزوکرمانشاه و اهوازودیدن دوستان قدیمی میخوام تو این پست یک داستان از خودم براتون بگم.اين داستان حقيقي است. شما بخونيداگرغيراينه بهم خبر بديد اندراحوال خودپرداز بانک ها مهندس فرزان اسدي دوست هماره خوبم كه الان ساكن تهرانه باقرارهاي قبلي قرار بود با خانواده نهار بيان پيش من.بهشون زنگ زدم گفتم كه صبحانه بياييدباهم باشیم ولي خداراشكرخانمش قبول نكردوگفت حنل جان نهارمزاحم ميشيم.خودم گرسنه بودم ديدم نان ندارم.رفتم بيرون كه نان ومقداري وسايل براي صبحانه بخرم. كارت خودپردازم نيز باخود بردم.آخه ۲۰۰تومان بيشتر نداشتم.رفتم به اولين خودپرداز سركوچه مون. كارت راواردكردم نوشت فارسي يا انگليسي.فارسی زدم ۳۰هزارتومان ولي نوشت متاسفم دستگاه بدليل تعميرمجددخرابه.ناراحت شدم آمدم چندمتري بانك ديگه. قبل از اينكه كارتم بزنم نوشته بود خرابه عزيزم به دستگاه ديگري مراجعه شود. شكمم غورغور ميكرد.دلم ضعف رفته بود.همش توفكر فرزان وخانواده اش بودم كه خدايا اگه صبحانه ميامدند چي ميشد؟باخودگفتم ميرم خونه يه چيزي ميخورم ميام. ساعت ۹بود.با۲۰۰تومانم دوتاكيك خريدم رفتم خونه.فرزان زنگ زد گفت كجايي؟ گفتم دارم صبحانه ميخورم.گفت جات خالي داريم آش وكره ومربا وتخم مرغ ميخوريم. من كه داشتم كيك تواستكان چاي ميزدم گفتم ايكاش بوديد منم دارم آش ونان گرم وتخم مرغ ميخورم.(ميدانم فرزان الان داره ميخونه وميخنده)داشتم به خودم ميخنديدم كه شايد الان فرزان پشت درب اطاق باشه.كه زنگ واحدم زدند. چاي تودهانم استكان رولبم كيك تودستم فورا بلند شدم.خدايا فرزان نباشه. آيفن برداشتم كيه؟منم عليرضا......نميدونستم چه كنم.سلام.كجا بودي؟حنل جان اومدم يه هفته بمونم امتحان رانندگي دارم.گفتم خوش آمدي.گفتم گرسنه كه نيستي؟ گفت چرا.ازديشب چيزي نخوردم.چاي و كيكي كه مونده بود خورد.رفتم كه پول بگيرم. عليرضا گفت حنل اگه زحمتت نيس ۵هزارتومان براي من بيار اومدي خونه بهت ميدم. آخه بيشتر ۱۰۰۰تومان پيشم نمونده.توراه همش توفكرنهار ظهربودم وقيافه فرزان كه چطوري مرغ تودهان ميزاره. بيشتربانكهاتوخيابان سنگي هست. بانك مركزي كه رفتم كارتم گذاشتم ديدم درسته زدم ۳۰هزارتومان. بعدازچنددقيقه نوشت سفارش شمابيشترازسهميه شماست.تعجب كردم آخه توحسابم ۱۷۵هزارتومان بود.دوباره زدم نوشت سهميه شما........./سه باره زدم نوشت به بچه آدم يه بار ميگن. ناراحت شدم رفتم بانكي ديگه.توفكرفرزان بودم كه چطوري مرغ تودهان ميزاره.عليرضاهم قوزبالاقوز. خودپرداز اين بانك چه شلوغ بود.گفتم آقاپول داره گفت آره ميبيني دارم ميگيرم.سه نفرجلومن بودند شكمم داشت درد ميگرفت.مقاومت كردم.ساعت ۱۰بود.فرزان زنگ زدوگفت ماداريم راه ميفتيم. گفتم من الان توخيابونم بيا بانك ......../نوبتم كه شد از خوشحالي داشتم ميخنديدم كارتم كه گذاشتم آمد بيرون.تكرار كردم نوشت بدليل ترافيك خطوط ...دستگاه در حال شمارش/لطفاصبركنيد/ فرزان زنگ زد/گيچ شده بودم.كارتم آمدبيرون نوشته بود فعلا پول تمام شد.احساس كردم آبروم داره ميره. عليرضا زنگ زد پول گرفتي؟قطع كردم.پشيمان بودم كه چرا مهمان.../آخه حسن چه دردي داشتي. همش توفكر بودم كه فرزان مرغ را كه همراهم زنگ خوردفرزان بود گفت روبروت نگاه كن ماشين ريو. حنانه برام دست تكان ميداد عموحنل عموحنل.طفلكي نميدونست عموحنل داره از گشنگي ميميره. آمدم توماشين.خانمش گفت چيه پكري؟قضيه را گفتم.فرزان گفت ايرادي نداره الان ميريم بانكهاي شهر.رفتيم شهر.عليرضازنگ زدكه سبزي ونوشابه هم بيار.اگه تونستي زودتربيا. راستي پول گرفتي؟كارتم وارد كردم نوشت لطفا برويد بانك همسايه.رفتيم بانك همسايه. جالب اينجا ست كه دستگاه برده بودند.سرم كردم داخل دستگاه گريه كردم/ديدم كارمنداي بانك ميخندند گفتم چيه گفتند آقاي غلامي داري فيلم بازي ميكني.گفتم آره.صورتم قرمز شده بود كه عليرضازنگ زد گفتم عليرضابخدا بيام خونه ميكشمت نامرد. ساعت ۵۵/۱۱ بود توماشين نشستيم حنانه گفت عموحنل برام عروسك ودمپايي ميخري. گفتم امروزنهارهم گيرتون بياد خداراشكركن.يه بانك ديديم پياده شديم/دانش آموزان توخيابون آقا امشب برنامه داري؟ديشب عالي بود؟نه بابا........قيافه فرزان برام جالب بود كه به تخم مرغ هم راضي بود.همين كه ميخواستم كارتم بزارم یه اس ام اس اومد علیرضابود(حسن چرا فحش میدی). کارتم گذاشتم.دیدم نوشت چقدر میخوای؟مقداری که نیاز داشتم زدم.دستگاه درحال شمارش است. ازخوشحالی گفتم فرزان جان شام هم بمانید.دستگاه بوقی زد. آخ/کارتم خورد.هرچی زدم فایده ای نداشت.فرزان داشت با تلفن حرف میزد.خانمش بود. ازتوماشین میگفت بنده خدا اذیتش نکن.رفتم داخل کارتم بگیرم آقایی گفت فردابیا داریم حساب کتاب میکنیم.نمیدونستم چکارکنم.اومدیم توماشین.حالا خندهای فرزان وخانمش یه طرف زنگهای علیرضاهم یه طرف.به فرزان گفتم نداری پنج هزلرتومان بهم قرض بدی؟پول گرفتم رفتیم ساندویچ فروشی سر کوچه مون.به علیرضا زنگ زدم بیا ساندویچی سرکوچه/ صداش میومد پس مرغ چی شد؟سفارش ساندویچ که دادیم او هم آمد. گفتم چقدر شد؟گفت ۶۳۵۰تومان. علیرضاراکشیدم کنار درحالی که چشمانش از گرسنگی سفیدشده بود وتکه گوجه رولبش بود گفتم هزارتومانت بده گفت آخه همین دارم.بزور ازش گرفتم دادم به ساندویچ فروشی. گفتم بقیش الان میارم.فرزان در حالی که کاغذساندویچش توسطل می انداخت بهم گفت ما نهار میریم خونی بابام دوست داشتی بیاگفتم نه ممنون شماشام تشریف بیارید. همگی داشتیم از گرسنگی میخندیدیم.(راستی توشهرشما هم خودپردازاتون همینطوره؟). باسپاس از حوصله تون.حسن/حنل/ غلامی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 4:34 توسط حسن غلامی |
|
|
سلام گرم تابستانی جنوب به همتون
ببخشید چند روز نبودم بامامان جون وآبجي گلم رفته بوديم زيارت آقا امام رضا(ع).جاتون خالي.همتون را دعا كردم. ======================================= بوی ترانه های ازل می دهد لبت خوش باش خوش که طعم عسل مید هد لبت لب نیست نازنین ملکوت ملاحت است بوی سبوی عزو وجل میدهد لبت بگشای آن طراوت فرزانه راکه باز ماراشبانه ذوق غزل می کند لبت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دوم مرداد 1386ساعت 10:46 توسط حسن غلامی |
|
|
سلام.خوبید دوستان گلم
چند روز پیش از بوشهر بقصد دیدن دوستانم سفری به شمال داشتم .پس از دو روز که در تهران خدمت دوست هماره خوبم دکترسید محمدعلی ریاضی بودم به شمال سفر کردم. هدفم دیدن دوستان خوب شمالیم بود.به ساری که رسیدم خانواده خوب آقای یونسی از بهشهر به استقبالم امده بودندو مرا مورد محبت خود قرار دادند.از ساری به بهشهر رفتیم.بهشهر جای زیبایی ست.عباس آباد وجنگلهایش و.....بسیار دیدنی بود. بر روی تپه های بهشهر آثار بسیار قدیمی بود که از زیر خاک پیدا کرده بودند وبه هفت هزار تا سه هزار سال قبل برمیگشت بعد از آن به گرگان آمدم و دوستان قدیمی ام را دوباره دیدم.شبی پر خاطره در قرن آباد گرگان با خانواده آقای خواجه که دوستان قدیمی ام هستند سپری نمودم.شب بسیار دل انگیزی بود. یاد مشهد ومرحوم پدرم زنده نمودیم.فردایش با تماس های قبلی با دوست واستاد ومعلم دوران دبیرستانم آقای پرویز بای به رامیان گلستان رفتم.آقای بای را پس ازچهارده سال زیارت نمودم.آن روز برایم دنیایی از خاطرات بود.خم شدم دستانش ببوسم اشک درچشمانمان حلقه زده بود.آقای بای سالها پیش درشهرم کنگان و بنک معلم جامعه شناسی بود.یکروز آنجابودم.برادرم روح الله نیز از تهران به من ملحق شد.چند روزی با روح الله در قرن آباد وگرگان بودیم وحسابی شرمنده خانواده خوب خواجه شدیم.جاتون سبز.شامی ونهاری نیز قائمشهر منزل آقای بابایی بودم. سپس به تهران آمدیم.وباز خدمت دکتر ریاضی ودوست عزیز محمدرضاخدایی. توصیه میکنم برای تغییر روحیه هم که شده چند روزی بروید شمال.ما که کیف کردیم. درختانش با تو حرف میزنند. مردمان بسیار مهربانی دارد.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 19:27 توسط حسن غلامی |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 1:3 توسط حسن غلامی |
|
|
سلام به همه دوستانم وهمه ی عزیزانی که در غم از دست دادن پدرم
مداح وذاکر وپیرغلام اهل بیت بامن وخانواده ام احساس همدردی نموده اند ممنون و سپاسگزارم.بقای عمر شما از خداوند خواستارم. پدر عزیزم (ذاکراهل بیت) زایرمحمدغلامی در سحرگاه ۱۸فروردین به دیار باقی شتافت.هیچگاه فراموشت نمیکنم پدرجان.روحت شاد برای شادی روحش الفاتحه |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 21:9 توسط حسن غلامی |
|
|
بيا و همسفرم باش
راه طولاني است ودستگيرمن وتو كسي بجز ما نيست استكان چاي راكه جلويت ميگذارم/ رويت را برميگرداني تمام نرگس هاي باغچه رانثارت ميكنم/ نمي پذيري اشكهايم را روي گونه جاري ميكنم/ قلبت رانشانم نمي دهي روزهاي باراني را مثال ميزنم/ سخاوتت را ميپوشاني خاطره ات را در ميان فصلهاي دوستي مان به زبان مي آورم انكار مي كني پس با اين قلم ودفترهاي كاهي چه كنم؟ كاغذ كاهي نه كاغذ سفيدي بياور از قلبت كاش ميتوانستم برايت غزلي هديه بياورم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 3:18 توسط حسن غلامی |
|
|
غنچه از خواب پريد
وگلي تازه بدنيا آمد خار خنديد و به گل گفت سلام وجوابي نشنيد خار رنجيد ولي هيچ نگفت ساعتي چند گل چه زيبا شده بود دست بي رحمي آمد نزديك گل سراسيمه زوحشت افسرد ليك آن خار در آن دست خليد وگل از مرگ رهيد صبح فردا كه رسيد خار باشبنمي از خواب پريد گل صميمانه به او گفت سلام به همه دوستان گلم سلام دارم.اونهايي كه از طريق سيماي استاني بوشهر دوماه مرا تحمل كردند وبا تشويقهاي صميمانه خودشون باعث شدند بتوانم آيتم كپ كپ* و ريتميكهاي طنز* را نمايش بدهم وهمين طور تمام دوستاني كه برنامه هاي (شونشيني) نديدند اميدوارم كه بانظرات گرانبهاي خودشان بتوانم هميشه بهاشون بخندم.ازتمامي عزيزاني كه برايم زحمت كشيدند بلاالخص آقاي آذرشب تشكر ويژه دارم.شونشيني ما تموم شد. اميدوارم شونشينيهاي شمامستدام باد. *كپ كپ:صداي موتور لنج (بوشهر)اجرا در دل خليج هميشه ي فارس .باناخداهاوكاپتانهاي داخلي وخارجي **درپايان شعري زيبا از استاد ابراهيمي شاعر دلسوخته ديار دشتي که تقدیم کپ کپ کرد وتصويرم با استادكشاورز درجزیره کیش جشنواره تابستانی تقديم شما عزيزان.دوستون دارم ./حسن غلامي الهی رو لبت خنده بشینه دلم از تو گل شادی بچینه تو با کپ کپ صفای یاری هرشو الهی مادرت داغت نبینه
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و هشتم دی 1385ساعت 3:59 توسط حسن غلامی |
|
|
هركس بدما به خلق گويد ماچهره زدل نمي خراشيم
ماخوبي او به خلق گوييم تاهر دو دروغ گفته باشيم ================================================ بچه ها شوخي شوخي به گنجشك ها سنگ ميزنند ولي اونا جدي جدي ميميرند آدما شوخي شوخي طعنه ميزنند ولي دلا جدي جدي ميشكنن توشوخي شوخي لبخند ميزني ولي من جدي جدي عاشقت ميشم نميخواي شوخي شوخي به اينكه من جدي جدي دوستت دارم فكر كني؟ فداي مهربونيهاتون حنل |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 0:12 توسط حسن غلامی |
|
|
.علی مطهری /بندرکنگان
نشانی تقديم به هنرمندطناز ودوست داشتني حسن غلامي آسمانت همیشه ابری است گاهی می بارد زمین می رویاند لبخندی برلبان پاییزی کودکی که نگاهش صداقت محض است او رویایش راباتو تقسیم می کند وتوکودکی ات رادرآینه ی نگاه همان کودک جستجو می کنی که از صبح هایش شیطنت طلوع می کند وشب هایش همیشه گرگشو (۱) است ومردم همسایه مویزی /نقلی /یامقداری فحش به دامنش می ریزند تو اما سی سالگی ات را دربقچه ای ازسادگی می پیچی وبرایش گریه می کنی بی آنکه خودطعم کودکی ات را مزمزه کرده باشی. خانه ات آدرس سر راستی دارد خیابان افتادگی کوچه ی سادگی - روبروی آینه وخورشید وسفره ای پراز سلام و لبخند. =========== چاپ درهفته نامه نصير بوشهر ۱.گرگشو:اعتقاد قدیمی مردم که بچه هادربعدازظهرروزچهاردهم ماه مبارك رمضان باگرفتن كاسه ياظرفي دردست به منازل ميرفتند تابه آنهانقل وشيريني بدهند.(كنگان وبنك ) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12:55 توسط حسن غلامی |
|
از راست به چپ:محسن رمضانی (بازیگر فیلم سینمایی رنگ خدا.ساخته مجید مجیدی و سریال های تلویزیونی چراغهای خاموش و......) - خانم سلطنت خوش ذات در نقش مادر بیمار - حسن غلامی ============================================= فیلم کوتاه نذر مادر : قصه ی زن بیماری است که تمام دکترها جوابش میکنندومحسن (رمضانی نابینا) خواب میبیندکه شب عاشورا بهمراه برادرش حسن(غلامی) برای هییت عزاداری بوشهریها سنج و دمام بزنند تا مادر بیمارشان شفا پیدا کند . این فیلم در چند جشنواره به نمایش گذاشته خواهد شد و قصه این فیلم برگرفته از یک رویداد واقعی در روز عاشورا در بوشهر می باشد.فیلم بمدت ۳ شب دراهوازودرمسجدارشادبوشهریهای مقیم اهوازوباهمکاری فرمانداری وکمیته امداد فیلمبرداری شد.همکاری ارزشمند آقای اصلاح پذیرودیگردوستان ازجمله مهندس فرزان اسدی /حسین دبیرفلک /.حسن افرازنده فراموش نشدنی است. ============================================ عوامل:نویسنده و کارگردان:حسن غلامی دستیار کارگردان:محمد رحیمی نوروتصویر:محمدرحیمی صدا:حسین دبیرفلک بازیگران:حسن غلامی - محسن رمضانی - خانم سلطنت خوش ذات منشی صحنه: روح الله غلامی و سحراصلاح پذیر تهیه کنندگان:حسن غلامی وحسین دبیرفلک با تشکر فراوان از حسینیه ارشاد بوشهریهای مقیم اهواز وگروه سنج ودمام
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و یکم آبان 1385ساعت 14:10 توسط حسن غلامی |
|
|
باد صدای تورا
ازکوچه ها /خیابان ها جمع می کند واز پنجره ی انتظارم به اطاق ملولم می آورد تا روحم پیراهن خستگی خود را از تن درآورد وچشمانم رابه رقص شورانگیز آن برطناب تنهایی ببیند مراصدا بزن با دستهایت با چشمهایت و با لبخندهایت درشب جادویی من ای دوست همیشه تنها
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 3:14 توسط حسن غلامی |
|
|
بنویس!
بابا مثل هرشب نان ندارد سارا به سین سفره مان ایمان ندارد بعد از همان تصمیم کبری ابرها یا سیل می بارد ــــــ یا باران ندارد بابا انار ـ نان سیب را می نویسد حتی برای خواندنش دندان ندارد ای بـابـا تا کی می گویی / می نویسی این ندارم آن ندارم بنویس آن مرد کی زیر باران می آید این انتظار خیسمان سالهاست پایان ندارد بنویس شب بود ماه پشت ابر نبود وحسنک صدای گوسفندان می شنید خود را بخواب زده بود/ توفکر موضوع انشاء فردا بود (چرا بابا نان نمی دهد؟) امین برادر گوش کن نقطه سر خط. بنویس بابا مثل هرشب نان ندارد.
|
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم مهر 1385ساعت 3:21 توسط حسن غلامی |
|
|
یکم مهرماه روز تولدمه و روز بازگشایی مدارس یادش بخیر انگار دیروز بود.یک مهر که مدارس باز میشد همه بچه ها با هیاهوی غریب به مدرسه میرفتند.آنروز مادرم مرا به زور از خواب بلند میکرد.تا بلند میشدم و لقمه نونی با چاهی بخورم ظهر میشد. به مدرسه که میرسیدم بچه ها داشتند از مدرسه برمیگشتن. همه ی این روزها همینطور بود/البته بغیر از زنگهای ورزش. خارج از شوخی من اگه کمتر درس میخوندم ولی احترام معلمهایم داشتم و درسهام خوب بود.حالا یک مهر که میرسه دلم خیلی میگیره.شما هم دلتون میگیره.انگار همین دیروز بود. یه دست تو دست مامان یه دستی دیگه رو لبامون که شکرها باقیمانده پاک کنیم.اینجا تمام مدرسه هایی که درس خواندم برایم خاطره است.بیشتر کوچه تا دبستان. یک مهر با من حرف بزن.ازسالهای دبستان که هیچ وقت نمیدانستم امروز روز تولدمه. یک مهر /دبستان /هیاهوی بچه ها /همه غریب /بعدآ آشنا/ناظم و مدیر/ صف کلاس/آمین ها وصلوات/نیمکت/ترس از معلم/زنگ ورزش/ شکستن شیشه ها/آوردن ولی/بوی کتاب فارسی/نقاشی های زیبا/ املاء/بابا نان داد/آفرین۱۷/مداد/تراش/بوی پاکن عطری/ (که عمو جمال برای مرحوم حسین نظافت می آورد)رنگ ماژیک/ کیف قفلی /دفتر نقاشی/دفترمشق۶۰ برگ کاهی/ زمستونهای سرد وپرخاطره/پوشیدن کاپشن/ مبصر کلاس / تهدید های بچه ها به مبصر (زنگ خونه حالت می گیریم )/ چوب خشک معلم/گریه های........../پنیر لای نان/نان لای کتاب/ گچ وتخنه سیاه/ترنم باران /ترانه باز باران/تگرگ/آب توی کوچه/ آه کوچه تادبستان/آلسکا(آب نبات)/بازی با توپ لاکی(پلاستیکی)/ درخت کنار حلیمه/(که تمام خاطره هامون با بریدنش از بین رفت) زنگ خونه/عصرپنج شنبه/جمعه های دلواپسی/ظهرجمعه/ کارتن های هاج زنبورعسل/ پسرشجاع/وبازشب / ونوشتن ۲۰ باراز روی آن مرد آمد/بی ریا و........../ حالا که به چندسال گذشته برمیگردم آرزو میکنم ای کاش همیشه کودک بودم وما که نمیدانستیم روزی بزرگ خواهیم شد.کجایید کودکی هایم از کوچه تا دبستان........... (حسن غلامی) |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام شهریور 1385ساعت 12:29 توسط حسن غلامی |
|
|
زمستون سال۸۲ باپدرم از شهر خودمون(بنک)بوشهر اومدیم آبادان
منزل دختر عمه. ساعت ۲ بامداد رسیدیم آبادان . دختر عمه جایی که زندگی میکردند حالت آپارتمانی ۳واحده بود. درب ورودی آزاد بود/ منازل شرکت نفت.پدرم نیز نیاز به دستشویی داشت.دم دربشون زدیم.هم زنگ زدیم هم باسنگ به درب زدیم. .اماکسی درب باز نکرد. من با یه قوطی لوبیایی هرچه به درب زدم فایده نداشت.جالبه تو خونه بودند.پدرم خیلی ناراحت شده بود و به خودش میپیچید.من دیدم کفشاشون دم دربه ازخوشحالی گفتم درب باز کنید شما داخلید.این هم کفشاتون. شوهر دخترعمه ام گفت.ما با دمپایی رفتیمه بیرون. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 3:29 توسط حسن غلامی |
|
|
از صندلی داغ احمد نجفی تا کرسی ولرم حسن غلامی
فرزان اسدی چندی پیش که برای انجام کاری به شهر آبادان رفته بودم، وقتی که در منزل یکی از دوستان نشسته بودیم و صحبتها گل انداخته بود، ایشان از تهیهي یکسری سیدی موسیقی و فیلم و نرمافزار و... جهت یکی از اقوامش که در کشور نروژ زندگی میکند خبر داد. او گفت که موسیقی محلی بعضی از نواحی ایران را و به ويژه چند سیدی از موسیقیهای محلی بوشهر را برای این آشنای بوشهریالاصل خود که حدود 12 سال است در کشور نروژ زندگی میکند تهیه کردهام و به وسیلهي کسی میخواهم برای او بفرستم. منبع خبر: هفته نامه محلی نسیم جنوب بوشهر (۱۶ مرداد ۱۳۸۵- شماره ۴۱۰) |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و سوم مرداد 1385ساعت 11:40 توسط حسن غلامی |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
حسن غلامي.يكم مهرماه 1354شهربنك.بوشهر
نويسنده/بازيگر/كارگردان فارغ التحصيل رشته بازيگري وكارگرداني ازپارسافيلم تهران تئاتر،تلویزيون،سينما سرپرست گروه هنری چکاوک/ازسال73 اسم هنری.(حنل) ============= من گنگ خواب دیده و خلقی تمام کر من عاجزم زگفتن و خلق از شنيدنش ============= بنك شهر كودكي هايم/ شهر روياهاي كوچه هاي خيس بندر/ شهرقديمي ترين موسيقي استان بوشهرني انبان/ شهر دي باروني/مش رمضون/ احمدخماس/شهرشبهاي خيس باران خرس مدي بنك شهربازيهاي محلي چي چي سنگ ترازي /شهركوركورك.كونده.چل. شهرشاه حسين بر فراز قلعه كوه/ شهر شروه ونوحه/ بنك يادآور گذر گله ها ي حسين اركان تا سنگ دي حسن/ بنك عزيز دوستت دارم.بنك شهري ست 4كيلومتري بندر بزرگ كنگان |
|
RSS
|